خاطره(تابستان شصت و یک)از: مرتضی پارسائیان ابراهیم را دیدم که با عصای زیر بغل در کوچه راه می رفت.چند دفعه ای به آسمان نگاه کرد و سرش را پایین انداخت. رفتم جلو و پرسیدم: آقا ابرام چی شده؟! اول جواب نمی داد. اما با اصرار من گفت: هر روز تا این موقعحداقل یکی از بندگان خدا به ما مراجعه می کرد و هر طورشده مشکلش را حل می کردیم. اما امروز از صبح تا حالاکسی به من مراجعه نکرده! می ترسم کاری کرده باشم کهخدا توفیق خدمت را از من گرفته باشد!منبع: کتاب سلام بر ابراهیم( جلد اول)
برچسب:
نویسنده: کارن فلاح